تبليغاتX
السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین شقشقه من

شقشقیه

ما رو نمی بینی خوشی!؟


سلام رفیق!

خوش میگذره؟ ما رو نمی بینی خوشی!؟ (بخوانید: معرفت درّ گرانی است / به هر بی سر و پایی ندهند!!!)

دوست من! حرفای قدیما رو یادت رفته؟ چقدر قربون صدقه هم می رفتیم! نکنه اون موقع ها از روی بیکاری با ما رابطه داشتی!!؟ باور کن خیلی وقتا ، دوستات این فکرو می کنن!! میدونم که اگه ازت بپرسن ، توجیه می کنی، ولی میدونستی هیچ چیز توجیه این بی توجهی به این دوست فقیرت (فقیرِ دوریِ تو) نیست!؟ آخه خودت که بهتر از من میدونی وقتی ارتباط دو تا مومن (کافر که نیستیم!) کم میشه ، یعنی اینکه ایمان یکیشون یا جفتشون ، مشکل پیدا کرده! ایمان تو رو که شکی توش ندارم ، مشکل اینجاست که وقتی دیگه ازم خبر نمی گیری ، به ایمان خودم شک می کنم. حس می کنم خیلی آدم بدی شدم که توجهی به من نمی کنی. حداقل یک بار به من بگو ازت خوشم نمیآد! دیگه من هم بهت زنگ نمی زنم...... بای!

حرف دل خیلی هاتون بود، درسته؟ این چیزی که گفتم ، یکی از گناهان کبیره روزِ دنیاست. آره جون خودم! پس گناه کبیره چیه فکر کردی!؟ شاخ و دم که نداره! همین که شیعه از دوست مومنش که نزدیکترین همسایه اشه بی خبر باشه ، وای به حال بقیه... فکر هم نکن که سرت خیلی شلوغه یا وظیفه اونه که باهات تماس بگیره... این یه قانونِ اصولی در دوستیه : وظیفه توِ که با دوستت تماس بگیری ، وظیفه ی تو.

لطفاً کمی این دوستی ها رو بیشتر جدی بگیرید! تماس تلفنی حداقل کاریه که میتونی برای احوالپرسیِ دوستت انجام بدی. از هر بعدی که بگی این واجب تاثیر داره. سیاسی ش این میشه که مردم سالاری و حزب سالاری در ایران داغونه ، چون رابطه ها فدای مصلحت سنجی فردی میشه و مصلحت سنجیِ جمعی فدای منیّت های افراد!

از فرصت استفاده کنم شکایتمو به بعضی ها بگم.

 چی شد؟ اون موقع ها همش دم از خدمت و کار خالصانه برای خدا و ... می زدید و قرار بود دست همدیگه رو ول نکنیم. امّا حالا که پاش رسیده ، کم آوردی و میگی زندگی فرصت اینکارا رو بهم نمی ده! و زندگی خیلی سخت تر از اون چیزیه که من بفهمم! تا یه کاری بهت پیشنهاد می کنم ، از منفعت مالیش ازم سئوال میکنی. من هم دیگه پشیمون میشم از اینکه در اون رابطه باهات صحبت کنم! / والسلام...

 

 

خود نصیحتی!


یه موقعایی آخر شب ، اگه حال نداشتی به کارا و اشتباهات روزانه فکر کنی ، حداقل خودتو دو تا دونه نصیحت کن. از اون نصیحتا که اگه یکی بهت بگه ناراحت میشی و غرورت نمی زاره ترکش کنی. از اون نصیحتا که وقتی یکی بهت میگه ، سریع بهش برچسب دگم بودن و ریاکار بودن و به روز نبودن و ... میزنی. از اون نصیحتا که وقتی خودت به خودت میگی ، حس می کنی که خدا هم دوس نداشت اون کار رو انجام میدادی... از اون نصیحتا که بابت اون کارت خسارتای مادی و معنوی می بینی.. از اون نصیحتا که بابت اشتباهت از خودت بدت می آد و دوس نداری دیگه تکرار بشه. از اون نصیحتا که تو این دوره زمونه مردم ترکش کردن و هر گرفتاری می کشن به خاطر ترک همینه. از اون نصیحتایی که کاری رو از روی نادونی و بی تجربگی و سادگی انجام دادی و دیگه نمی خوای انجامش بدی...

راستی میدونستی وقتی زیاد نصیحتی (امر به معروف و نهی از منکری) تکرار میشه ، مشکل برطرف میشه (به شرطی که به اون نصیحت راضی باشی.) خوبیِ این خود نصیحتی اینه که حداقل تو این  دنیا حرف خودتو که دیگه قبول داری! به خودت که دیگه برچسبی نمی زنی! به خودت که دیگه توهین نمی کنی! خودتو که دیگه بابت نصیحت مرتبط با فلانی وفلان مقام و فلان سازمان نمیدونی که بخوای بهش بتوپی....

داداش من ماه رمضون تموم میشه ، اگه میخوای خوب بشی و خوب بمونی ، هر موقع یاد این پیام من افتادی ، خودتو نصیحت کن... خدا هم هواتو داره.. راستی چه زود بعضی چیزا قبحش برامون ریخته!!!؟؟ چه زود حجب و حیاء ، برامون غیر قابل وصول شده!!؟؟

 

درباره وبلاگ
تعارف که نداريم ... نوشته هاي من سرگذشت کلمات پريشان و سرگردانيست که ترکيبشان خزعبلاتيست که قرار نيست در هيچ کجاي تاريخ ماندگار شوند.

دل و مغزم ميترکند و انگار تمام چيزهايي که ياد گرفته ام هيچکدامشان به هيچ کاري نمي آيند.
خوش خيال بودم ... فکر ميکردم که ياد گرفته ام «خوب» را ميشود با نشانه ها و علامتها پيدا کرد. لحظه هاي عمر را به دنبال نشانه ها و کشف آنها گذراندم تا «خوب» را پيدا کرده باشم. پرنده اي که رد ميشد... بادي که ميامد و باراني که نمي آمد. ابرها، برگها ...
(سهراب سپهری)
لينکهاي روزانه
دوستان من
نوشته هاي پيشين
آرشيو موضوعي وبلاگ


 
افشای هاشمی از زبان روحانی

موسوی:سفیه-خاتمی:خائن-اکبر:کینه



RSS
powered by : edon Grapher > ehsan dolati

pictofxt

template id : TBF_004 template name : Lonely Girl

edon

احسان

http://edon.blogfa.com

شقشقیه

تعارف که نداريم ... نوشته هاي من سرگذشت کلمات پريشان و سرگردانيست که ترکيبشان خزعبلاتيست که قرار نيست در هيچ کجاي تاريخ ماندگار شوند.

دل و مغزم ميترکند و انگار تمام چيزهايي که ياد گرفته ام هيچکدامشان به هيچ کاري نمي آيند.
خوش خيال بودم ... فکر ميکردم که ياد گرفته ام «خوب» را ميشود با نشانه ها و علامتها پيدا کرد. لحظه هاي عمر را به دنبال نشانه ها و کشف آنها گذراندم تا «خوب» را پيدا کرده باشم. پرنده اي که رد ميشد... بادي که ميامد و باراني که نمي آمد. ابرها، برگها ...
(سهراب سپهری)