تبليغاتX
السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین شقشقه من

شقشقیه

به یاد بیاور دخترانی که ....


 به نام حضرت دوست که هر چه دارم و داریم از اوست

خوب.... بعد از چند وقت آپ نکردن وبلاگ ، اومدم چهار تا دونه حرف برا خودم بزنم و برم. والا اینا رو برا نصیحت کسی نمی زنم و هیچ انتظاری از کسی ندارم! اینا رو فقط برا خودم می نویسم. اینا همش یادگاری های خودمه که ، نکنه هیچ کدومشو یه روزی فراموش کنم و مثل بعضی ها حزب باد یا یا حزب مردم خر کن و خلاصه آدم کسی نباشم ، جز خدا! حالا این حرف چیه!؟ بشین تا برات تعریف کنم! (نخواستی هم گوش نکن ، چون با خودم بودم!) احسان! این متنو برا اون  موقعی نوشتم که چشمت غافل از خدا و علی و حضرت زهرا و حسنین و حضرت مهدی (علیهم السلام) میشه و اول قوای ورودی بدنت ، دوم قوای تجزیه و تحلیل بدنت و در آخر قوای خارجی بدنت آلوده به گناه میشه... احسان! یادت نره تنها راه باقیمونده برای فرار از گناهان و ابلیس های امروزی ، متاسفانه یا خوشبختانه برای تو یادآوری همیناست!

به یاد بیاور آن دختری که بین آن همه لات و لوتی که از کرج و شاه عبدالعظیم و ورامین و حتی کردستان و ... به دانشگاه تهران و خیابان های آن آمده بودند و هیاهو به پا کرده بودند و همه جا را آتش زده بودند و هر که ریش داشت را به باد کتک می گرفتند و دخترانی که شب تا به صبح را کشیده بودند! را آتیش بیار معرکه نموده بودند! به امید نابودی نظام جمهوری اسلامی و دختری دانشجو بین همه آنها با آن چادر زیبایش فریاد وامحمدا و واعلیا سر داد و از اصل مترقی اسلام یعنی همان ولایت ، میان انبوه دشمنان عربده کش ولایت ، دفاع کرد و چه دردناک بود وقتی با انواع ابزار و وسایل ، این شیر دختر را مانند گرگان دشت کربلا ، می دریدند و شکنجه می کردند.

به یاد بیاور آن غروبی که در چهارراه محله ، در حال عبور بودی ، یکی از دانشجویان دانشگاه شریف را دیدی که به جوانان لاابالی که دائم در این محله می ایستند و دختران عابر را بی ادبی میکنند، امر به معروف و نهی از منکر کرد و دقایقی بعد زمان رو به تاریکی گذاشت ، آن اراذل به آن جوان دانشجو حمله ور شدند. ابتدا 3 نفر و به مرور زمان بیشتر شدند. ناگهان دیدی همان دختران عابر این ارذل را تشویق می کنند که این بسیجی را بزنید! ، و ناگهان تر! اینکه می بینی مانند مافیای کاملاً هماهنگ چند ماشین مدل بالا در دور این درگیری پارک کرده و آنها هم به سر این دانشجوی بسیجی میریزند و باز بر تعداد دخترانی که این اراذل را تشویق می کنند ، افزوده می شود. حمله 2 نفر به تو ، حساب را از دستت می برد و نمی دانی چند ده نفر بر سر این مجرم (جرم = امر به معروف و نهی از منکر) می ریزند! (تا همین جا بس است)

به یاد بیاور در آن جنجال و ایام شاد ضد انقلاب و وحشت برای مردم شاهد آن ماجراها ، پسری بسیجی کشته می شود. یادت هست چگونه!؟ جای چاقو و سیگار و لگد و آجر و چوب بر بدنهای بعضی از این جوانها که کاملاً عادی بود. در پهلوی او جای هیچ شی آشنای درگیری یا ضربه نبود، بلکه سوراخی در پهلوی او ایجاد شده بود که مشخص شد ، یکی از آن زنانی که شرح حالش را میدانی ، در پهلوی آن بسیجی فرو کرده بود!!

احسان! به یاد بیاور همه دیگر اتفاقت اینچنینی که نوشتن بعضی از آنها در اینجا ممکن است منجر به فوت یا ناامیدی از زندگی یک جوان شود! (شاید با کمی اغراق ، ولی حقیقت نزدیک به همین است)

آری احسان! حال چگونه به این چهره های شیطانی و اندام های تحریک شده حیوانی و لبخندهای دروغین اینگونه زنان ، دل می دهی!!!؟؟؟؟ و چرا این بی سر و پاها را پابرهنه به بهشت قلبت (بهشت است ، چون خدا در آن زندگی می کند!) راه میدهی؟ و چرا؟ و چرا!؟ پس در آن لحظات همیشه این مطالب و شبیه اینها را به یاد بیاور و هیچ گاه فراموش نکن که زینب (س) در کربلا چه کرد و پسران و دختران زینب (س) ، چه ایثارها کردند.

            بوی محرمش هم اومد! و این حرف من بود برای ورود به ماه محرم.....

 

درباره وبلاگ
تعارف که نداريم ... نوشته هاي من سرگذشت کلمات پريشان و سرگردانيست که ترکيبشان خزعبلاتيست که قرار نيست در هيچ کجاي تاريخ ماندگار شوند.

دل و مغزم ميترکند و انگار تمام چيزهايي که ياد گرفته ام هيچکدامشان به هيچ کاري نمي آيند.
خوش خيال بودم ... فکر ميکردم که ياد گرفته ام «خوب» را ميشود با نشانه ها و علامتها پيدا کرد. لحظه هاي عمر را به دنبال نشانه ها و کشف آنها گذراندم تا «خوب» را پيدا کرده باشم. پرنده اي که رد ميشد... بادي که ميامد و باراني که نمي آمد. ابرها، برگها ...
(سهراب سپهری)
لينکهاي روزانه
دوستان من
نوشته هاي پيشين
آرشيو موضوعي وبلاگ


 


RSS
powered by : edon Grapher > ehsan dolati

pictofxt

template id : TBF_004 template name : Lonely Girl

edon

احسان

http://edon.blogfa.com

شقشقیه

تعارف که نداريم ... نوشته هاي من سرگذشت کلمات پريشان و سرگردانيست که ترکيبشان خزعبلاتيست که قرار نيست در هيچ کجاي تاريخ ماندگار شوند.

دل و مغزم ميترکند و انگار تمام چيزهايي که ياد گرفته ام هيچکدامشان به هيچ کاري نمي آيند.
خوش خيال بودم ... فکر ميکردم که ياد گرفته ام «خوب» را ميشود با نشانه ها و علامتها پيدا کرد. لحظه هاي عمر را به دنبال نشانه ها و کشف آنها گذراندم تا «خوب» را پيدا کرده باشم. پرنده اي که رد ميشد... بادي که ميامد و باراني که نمي آمد. ابرها، برگها ...
(سهراب سپهری)