تاریخ فراموش کار!
و تاریخ چه زود فراموش می کند که تو فقط 3 سال داشتی ، آنگاه که بی نقاب از خانه خارج شدی. آن روز خلق نزد رسول رحمت رفتند و علت دیر آمدن خورشید در آسمان را از جدتان سئوال کردند. پس زمانی که محمد (ص) ، علت نیامدن خورشید به آسمان را ، شرم از جمال بی نقاب تو عنوان کرد، آیا مردم پی به عظمتت بردند یا در کلاسهای علم و اخلاق حیدریت در مدینه، آوازه ات پیچید.... یا اینکه در آن روز نحس ، که حمله گرگان و کفتارها به همه هستی ات را به چیزی جز زیبایی تشبیه نکردی!!!!
نمی گویم در کربلا چه شد، فقط بدانید ای مردم! که نگاه بر چهره نورانی زینب چشم سیاهی ها را کور می کرد. پس عنایت آنها نصیب دشمن هم شد، و آنها افق دیدن روی جهاز شترها را نداشتند...
نه... نه زینب جان... آن شب جدت رسول خدا ، پدرت علی مرتضی ، مادرت زهرای عذرا ، و برادرانت حسن و حسین ، انتظارِ صبورترین عالمه بی معلم و فهیمه بی مفهم ، و فاتح شام و فرمانده همه دستگاههای اطلاع رسانی اهل بیت (ع) و زینت حیدر را می کشیدند.... و چقدر دوست دارم آن لحظه آرامش کودک در آغوش برادرش را......
حسین جان ، چشم دشمن مادرت از میلاد خواهرت کور باد. میلاد زینب کبری (س) فرزند ، خواهر و عمه زیباترین اسوه های انسان و دانشمند ترین بانوی بعد زهرای مرضیه بر همه آنهایی که سیاهی را نمی خواهند و به روشنی فکر می کنند، مبارکباد..



تعارف که نداريم ... نوشته هاي من سرگذشت کلمات پريشان و سرگردانيست که ترکيبشان خزعبلاتيست که قرار نيست در هيچ کجاي تاريخ ماندگار شوند.