2- جالبترین صحنه برای من اتصال نمازگزاران
امروز بود!!
3- پس از پایان خطبه ها تعداد زیادی نمازجمعه
را ترک کردند گویا از برپایی نماز بی خبر بودند!
5- در ضمن عکسها از نمایش صحنه ها قاصرند،
خودم به شخصه بدترین ظواهر و بدنام ترین دختران را در این میتینگ نمازخوانی
نمایان! (البته بیشتر بخشی که در خیابان قدس نشسته بودند) مشاهده کردم.
از
آشفتگی خواب دشمن (ایمیلای فراوونی که به اسم شکنجه در اوین برای تشویش اذهان
میدن)و به گزارش خبرنگارامون ، خبرهای بسیار از اعترافات در راه است. خدا رو شکر
ایادی انقلاب رنگی شکستهای بدی خوردند و بعیده دیگه بتونن از جاشون بلند بشن! ولی
یادشون باشه که همه نوع کار رو برای حذف این انقلاب کردند (شورش، کودتا، جنگ
داخلی، جنگ خارجی، تحصن، نافرمانی مدنی، و در آخر هم انقلاب رنگی با همکاری سفرای
آمریکا و انگلیس درخاورمیانه و بنیاد جرج سروس یهودی و همه رسانه هایی که این
بنیاد اجاره کرد!
حالا
برای اینکه حالتون عوض بشه این شعر زیبا رو از یکی از دوستان در مورد نماز جمعه
آقا نقل می کنم:
ديشب اين طبع ، بيقرار شما
خواست عرض ارادتي بكند
دستكم از دل شكستهتان
واژههايم عيادتي بكند
*** چشم بد دور ، عمرتان بسيار
كس نبيند ملالتان آقا !
ما نمرديم خون دل بخوري
تخت باشد خيالتان آقا !
*** چيست روباه در مصاف شير ؟!
چه نيازي به امر يا گفته ؟!
تو فقط ابرويي به هم آور
ميشود خواب دشمن آشفته
*** هست خاموشيات پر از فرياد
در تو آرامشي است طوفاني
« الذي انزل السكينه » تو را
كرده سرشار از فراواني
*** واژهها از لبت تراويدند
پرصلابت ، پرعاطفه ، پرشور
آفريدند در دل مردم
عزت ، آمادگي ، حماسه ، حضور
*** اين حماسه همه ز يمن تو بود
گرچه از آن مردمش خواندي
رهبرا ! تا ابد ولي محبوب
در دل عاشقان خود ماندي
*** سهم دلدادگان تو سلوي
قسمتِ دشمنان تو سجيل
رهبري نيست در جهان جز تو
كه ز امت چنين كند تجليل
*** نسل سوم چو نسل اول هست
با شعف با شعور با باور
جاري است انقلاب چون كوثر
هان !« فصل
لربك وانحر »
*** گرچه در باغ سينهات داري
لطفها ، مهرها ، محبتها
گفتي اما نميروي چو حسين (ع)
تا ابد زير بار بدعتها !
*** ناگهان در نماز جمعهي شهر
عطر محراب جمكران گل كرد
بغض تو تا شكست بر لبها
ذكر يا صاحب الزمان (عج) گل كرد
*** جان ايران ! چه شد كه جانت را
جان ناقابلي گمان كردي ؟!
آبروي همه مسلمانان
اشك ما را چرا درآوردي ؟!
*** جسم تو كامل است ، ناقص نيست
ميدهد عطر يك بغل گل ياس
دستت اما حكايتي دارد ...
رَحِمَ اللهُ عَمِي العباس !
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر ۱۳۸۸ ساعت 23:13 توسط احسان
|
تعارف که نداريم ... نوشته هاي من سرگذشت کلمات پريشان و سرگردانيست که ترکيبشان خزعبلاتيست که قرار نيست در هيچ کجاي تاريخ ماندگار شوند.
دل و مغزم ميترکند و انگار تمام چيزهايي که ياد گرفته ام هيچکدامشان به هيچ کاري نمي آيند. خوش خيال بودم ... فکر ميکردم که ياد گرفته ام «خوب» را ميشود با نشانه ها و علامتها پيدا کرد. لحظه هاي عمر را به دنبال نشانه ها و کشف آنها گذراندم تا «خوب» را پيدا کرده باشم. پرنده اي که رد ميشد... بادي که ميامد و باراني که نمي آمد. ابرها، برگها ... (سهراب سپهری)